خاطره ای از آزاده مرحوم حجت الاسلام ابوترابی :جاسازی عجیب یک رادیو در آسایشگاه


خاطره ای از آزاده مرحوم حجت الاسلام ابوترابی :جاسازی عجیب یک رادیو در آسایشگاه

یک نفر که مسئول آسایشگاه بود اخبار را می آورد می داد به من. بنده هم توسط افرادی که می شناختم به دیگران از آقایان افسرهای ایرانی و بقیه منتقل می کردم. در نتیجه کسی درست نمی فهمید این خبرها از کجا می آید و رادیو کجاست؟

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده مرحوم حجت الاسلام ابوترابی است:

یکی دیگر از راه هایی که دشمن برای تضعیف روحیه اسرا به کار می برد، انتشار اخبار نادرست از جبهه های جنگ و ناگوار از داخل کشور بود.

«ما اخباری نداشتیم و دشمن هم می خواست که ما را از نظر خبرها آن طور تغذیه بکند که خودش می خواست. ولی در عین حال برادران مان با توجه به اینکه داشتن رادیو خیلی می توانست کمک بکند به روحیه برادران عزیز در بندمان، سعی شان بر این بود که به هر قیمتی شده رادیو را به دست بیاورند. لذا از همان سال۶۰ به بعد ما رادیو داشتیم.

در سال۶۰ وقتی که به اردوگاه منتقل شدیم، یکی از برادران آزاده و جانباز که پایش را گچ گرفته بودند، یک رادیو را در بیمارستان به صورتی بر می دارد. قسمت بالای گچ یک مقدار آزادی دارد. نمی گذارد گچ به پا بچسبد. آن فاصله را یک مقدار با تراشیدن بیشتر کرده بود. رادیو را آنجا جاسازی کرد و با خودش آورد اردوگاه و در اختیار ما گذاشت.

یک نفر که مسئول آسایشگاه بود اخبار را می آورد می داد به من. بنده هم توسط افرادی که می شناختم به دیگران – از آقایان افسرهای ایرانی و بقیه- منتقل می کردم. در نتیجه کسی درست نمی فهمید این خبرها از کجا می آید و رادیو کجاست؟ آنها قسم خورده بودند که خبر را به کسی نگویند. در نتیجه از ناحیه بچه های آسایشگاه پخش نمی شد که عراقی ها روی آنها حساس بشوند. اما عراقی ها یک مرتبه یقین پیدا کردند که ما در جریان اخبار ایران هستیم.

معمولاً آمار را ساعت ۵/۷ و ۸ صبح می گرفتند. یک روزصبح زود، قبل از طلوع آفتاب، دیدیم سربازها ریختند توی اردوگاه و یکی از افسران خیلی خشن و ناپاک و خونخوار با تعدادی سرباز آمد توی آسایشگاه ما. گفت همه باید لخت شوند و فقط با یک شلوار کوتاه باشند. بعد هم روکرد به من گفت: ابوترابی! اگر یک چیز پیدا بکنند تو را خاکت می کنم. بالاخره شروع کردند به تفتیش، به حساب اینکه رادیو را پیدا بکنند. رادیو توی آسایشگاه پهلوی ما بود.

چرخی هست توی بهداری ها، معمولاً به عرض ۶۰یا۷۰سانت و به طول حدود۹۰سانت. وسایل پانسمان را روی آن می گذارند و راه می برند. بودن این چرخ در آسایشگاه یک چیز محال بود. ممنوع بود. چون قیچی و چاقو دارد. این چرخ، آن شب  توی آسایشگاه ما بود. وقتی که عراقی ها ریختند، برادران مان رادیو را گذاشتند روی طبقه شیشه ای این چرخ و قدری پنبه گذاشتند رویش و دادند دست سرباز عراقی. او با داد و فریاد و فحش و بد و بیراه چرخ را با رادیو از اتاق برد بیرون.

ما معمولاً رادیو داشتیم و اخبار را دقیقاً از ناحیه ی ایران می گرفتیم. آنجایی هم که رادیو نبود از اینکه می گویند دروغ گو همیشه کم حافظه است، اخبار ایران را در مقالات مختلف منعکس می کردند، از اختلافی که بین مطالب بود، معمولاً برادران مان اصل مطلب را در می آوردند. لذا یک تعدادی توی آسایشگاه ها، روزنامه های آنها را دقیقاً می خواندند.

نکته ها و مطالبی که برای برادران مان مفید بود، جمع و جور می کردند، بعد در آسایشگاه خوانده می شد. لذا اگر یک جایی هم رادیو نبود، به این صورت مطالب را از گوشه و کنار روزنامه و یا اخبار تلویزیون و رادیو جمع آوری و برای برادران مان خوانده می شد.»



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *