چطور شد نگهبان عدنان که همه ازش خوف داشتند رام شد


چطور شد نگهبان عدنان که همه ازش خوف داشتند رام شد و دچارکیش شخصیت و بعدشم رفت ازاردوگاه بیرون توی کیوسک ها نگهبانی می دادماجراازاین قراره. عدنان اصالتا کرد بودند و زبان ایرانی رو کم و بیش میفهمید از آنجا که با استخبارات کارمیکرد همه حتی افسران ازش میترسیدند چندروزی میشد که به بند۳و۴ انتقالش داده بودندمن وحاج رضارحیمی و امیرعسگری و علی زابلی و یکنفر دیگه که الان خاطرم نیست داشتیم پشت آسایشگاهی که بین دوبند درست کرده بودیم مشغول راه آب و به قولی راه فاضلابش را درست میکردیم که ناگهان عدنان بالای سر ما ظاهر شد و اولین برخورد مابند۳ ای ها با اوبود به امیرعسگری و رضارحیمی گفت یالایه دهن آواز بخونید حاج رضا گفت من نوحه بلدم بخونم که گفت لازم نکرده و بعدشم چون امیر کمی تو دماغی صحبت میکرد ادای امیر رو درآورد و بعد من که مشغول درست کردن و سیمان کشی فاضلاب بودم و خودم روبه کوچه علی چپ زده بودم گفت هی تو که خود تو به کوچه علی چپ زدی تو بخون که من بلندشدم گفتم شعر بلدم ولی ترانه بلدم نیستم این ماجراتمام شد تا هفته بعدش من بودم خدابیامرز مهندس خالدی امیر عسگری و محمدحداد و حسن حداد که بعدا پناهنده شد به سازمان منافقین داشتیم تو راهروی جلو پنجره آسایشگاه ۸ ناهار میخوردیم که عدنان اومد و وایساد بالای سر ما بهش تعارف زدیم و تشکرکرد و کمی صحبت کرد به فارسی کامل با ما صحبت کرد حسن حداد که احساس من این بود داره خوش و تملق عدنان رو میگه گفت سیدی شما فارسی رو از ما هم بهتربلدی که (من ازدرون خون خونمو میخورد که چرا چاپلوسی دشمن رو میکنه)عدنان درجوابش گفت برو بابا شما که ایرانی هستید فارسی زیاد بلد نیستی وای به حال من. دیگر تحمل نکردم و گفتم اینطور نیست که شما فکر میکنید بیشتر این بسیجی ها که به جبهه اومدن لیسانسه هستند و آدم بیسواد نیستند و نه تنها زبان فارسی بلکه زبان انگلیسی و آلمانی و حتی عربی رو خوب میفهمند ولی لهجه شما را نمیفهمند که عدنان رو بمن کرد گفت سه تا کلمه ازت میپرسم اگر خوب معانیشو گفتی که هیچ اگر نگفتی شانستو میبرم (ولله طی حظک) اون پرسید و منم با تمام غرور ایرانیم جوابشو با شرح مفصل دادم از این رو چند روز بعد دنبال من اومد و خواست باهاش فارسی کارکنم منم داستان راستان استاد مطهری و داستانهای کتب فارسی حتی ریزعلی فداکار و چوپان دروغگو و رستم و سهراب و هرچه که میتوانست در روحیه او تاثیر مثبت بذاره لابلای داستانها و قصه ها بهش میگفتم تا یه روز دیدم گفت من دیگه نمیخوام تو اردوگاه باشم میخوام برم تا اسرا منو فراموش کنند من خیلی به اونا بد کردم و شروع کردب ه بالا دستیهاش فحش دادن و من فقط گوش میکردم البته زهرش روبه من ریخت و یه کتک مفصل به من زد ولی چند روز بعدبالای دکل نگهبانی پشت حمام و مرافقات دیدمش که هی منو صدامیزد که من نگاهش کنم اما من توجهی نکردم و شنیدم که چند تا بد بیراه و فحش داد ولی من ازمحل دورشدم و لابلای اسرا شروع به قدم زدن کردم احساس من اینست که داستانهایی که براش میگفتم و نصحیتهای لابلای داستانها او رادچارکیش شخصیت کرده بود و لذاتصمیم گرفت از اردوگاه بره بیرون تا کمتر عذاب وجدان بگیره کورکردن چشم رحیمی باکابل و سرشکستن اسرا با کابل سرآمار و همه و همه براین شده بود که دست آخر دچار عذاب وجدان شود.
عدنان میگفت نگهبانان حسودی میکنندکه چرا مثلا نایب ضابط شلال و فارس به تو احترام میذارند حتی علی امریکایی قسم خورده تو را اذیت کنه فکرمیکنم کتکش برای دفع شر اونا بود الله اعلم ولی روزهای پایانی که منوبه آسایشگاه ۱۴بردند بین عربها و بی تعصبها علی امریکایی تو صف آمار منو بلند کرد و خط و نشان کشید که فردا (باچر) من با توخیلی کار دارم تا صبح نخوابیدم اما صبح از اردوگاه رفته بود شکرخدا.

 

راوی: حمیدرضارضایی



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *